جایی که من ساکن‌ام

نوشته‌ی ایلزه آیشینگر (۱۹۶۳)

من از دیروز یک طبقه پایین‌تر ساکن‌ام. نمی‌خواهم بلند بگویم، امّا پایین‌تر ساکن‌ام. برای این نمی‌خواهم بلند بگویم چون اسباب‌کشی نکرده‌‌ام. دیشب طبق معمولِ شنبه ‌شبها از کنسرت به خانه آمدم و از پله‌ها بالا رفتم، بعد از آنکه پیشتر در را بازکرده و کلید چراغ را زده بودم. بی‌خبر از همه‌جا از پله‌ها بالا رفتم – آسانسور از زمان جنگ از کارافتاده – و وقتی به طبقه سوم رسیدم، فکر کردم: کاشکی اینجا بودم! و برای لحظه‌ای به دیوار کنار در آسانسور تکیه دادم. معمولاً در طبقه‌ی سوم چنان خستگی بر من مستولی می‌شود که گاهی کار به اینجا می‌کشد که فکر می‌کنم لابد چهارطبقه را آمده‌ام بالا. اما این دفعه چنین فکری نکردم. می‌دانستم که هنوز یک طبقه پیش رویم دارم. برای همین چشمهام را دوباره باز کردم، تا آخرین پله‌ها را بالا بروم و در همین لحظه پلاک اسمم را روی در سمت چپ آسانسور دیدم. اشتباه کرده بودم و در واقع چهار طبقه پله بالا رفته بودم؟ می‌خواستم تابلویی را که عدد طبقه را نشان می‌دهد نگاه کنم، امّا دقیقا همان موقع چراغ خاموش شد. چون کلید چراغ سمت دیگر راهرو است، دو قدم تا درم در تاریکی برداشتم و بازش کرد. تا درم؟ در کی قرار است باشد خب، وقتی اسم من رویش است؟ پس باید چهارطبقه را بالا آمده باشم. 

در هم بی‌هیچ مقاومتی باز شد، کلید چراغ را یافتم و در هالِ روشن ایستادم، در هالم، و همه چیز مثل قبل بود؛ کاغذ دیواری قرمز که مدتها بود می‌خواستم عوضش کنم و نیمکت که به‌ش چسبیده بود و سمت چپ ورودی به آشپزخانه. همه چیز مثل قبل بود. در آشپزخانه نانی که برای شام همه‌ش را نخورده بودم هنوز در جانانی بود. 

همه چیز بی‌تغییر بود. تکه‌ای نان بریدم و شروع کردم به خوردن که یک‌هو یادم آمد درِ راهرو را نبسته بودم وقتی آمده بودم تو و برگشتم به هال تا ببندمش. 

در این حین در نوری که از هال به راهرو افتاد، تابلویی را که عدد طبقه را نشان می‌داد دیدم. آنجا نوشته بود: طبقه سوم. رفتم بیرون و کلید چراغ را زدم و یک بار دیگر خواندم. بعد پلاکهای اسامی روی باقی درها را خواندم. اسامی آدمهایی بود که تا حالا پایین من ساکن بودند. می‌خواستم راه‌پله را بالا بروم تا مطمئن بشوم چه کسی حالا کنار آدمهایی ساکن است که تا کنون کنار من ساکن بودند، آیا واقعا پزشکی که تا حالا پایین من ساکن بود، بالای من ساکن بود، امّا یک‌هو چنان احساس ضعف کردم که مجبور شدم بروم توی تخت خواب. ازآن موقع دراز کشیدم و بیدارم و فکر می‌کنم که فردا چه می‌شود یعنی. هر از گاهی وسوسه می‌شوم بلند شوم و بروم بالا و اطمینان حاصل کنم. اما هم خیلی احساس ضعف می‌کنم و هم ممکن است نور در راهرو آن بالا کسی را بیدار کند و بیاید بیرون و از من بپرسد «اینجا دنبال چی هستید؟» و از این پرسش از جانب یکی از تا به حال همسایه‌هام چنان وحشت دارم که ترجیحاً درازکشیده می‌مانم هر چند می‌دانم که در روشنایی روز از این هم سختتر خواهد بود بالا رفتن.

 از این بغل، صدای نفسهای دانشجویی که با من زندگی می‌کند را می‌شنوم، دانشجوی کشتی‌سازی است و عمیق و منظم نفس می‌کشد. او از آنچه اتفاق افتاده خبر ندارد. او خبر ندارد و من اینجا بیدار دراز کشیده‌ام. از خودم می‌پرسم آیا فردا ازش خواهم پرسید. او کم بیرون می‌رود و احتمالاً در خانه بوده وقتی من در کنسرت بودم. اوباید بداند. شاید از خانم نظافتچی هم بپرسم. 

نه. این کار را نخواهم کرد. چطور از کسی بپرسم که از من نمی‌پرسد؟ چطور باید بروم سراغ دانشجو و بپرسم «شما احیاناً می‌دانید که من دیروز یک طبقه بالاتر ساکن نبودم؟» و او چه بایست در جواب بگوید؟ امیدم به این است که کسی ازم خواهد پرسید، که کسی فردا ازم می‌پرسد «ببخشید، ولی شما دیروز یک طبقه بالاتر ساکن نبودید؟» ولی آنقدری که خانم نظافتچی را می‌شناسم، او نخواهد پرسید. یا یکی از همسایه‌های قبلیم: «شما تا دیروز کنار ما ساکن نبودید؟» یا یکی از همسایه‌های جدیدم. امّا آنقدری که من می‌شناسمشان، هیچ کدامشان نخواهد پرسید و برایم همین می‌ماند که چنان رفتار کنم که انگار همه‌ی زندگیم یک طبقه پایین‌تر ساکن بودم.

از خودم می‌پرسم اگر کنسرت را ترک کرده بودم چه پیش می‌آمد؟ ولی این پرسش از امروز مثل همه‌ی پرسشهای دیگر بیهوده شده است. می‌خواهم تلاش کنم خوابم ببرد.

 من حالا در زیرزمین ساکن‌ام. این حسن را دارد که خانم نظافتچیم به خاطر ذغالها مجبور نیست زحمت پایین ‌رفتن را بکشد، همین کنارمان داریمشان و او به نظر از این خیلی راضی است. یک ظنی هم به‌ش می‌برم که برای این نمی‌پرسد چون براش اینجوری راحتتر است. نظافتکاری را هرگز خیلی دقیق انجام نمی‌داد، اینجا که دیگر اصلاً. مضحک است که ازش توقع داشته باشم که گرد ذغال را ساعت به ساعت از روی مبل‌‌ها بروبد.  دانشجو هم هر روز سوت‌زنان پله‌های زیرزمین را بالا می‌رود و شبها دوباره می‌آید. شبها می‌شنوم که عمیق و منظم نفس می‌کشد. دلم می‌خواست روزی دختری را با خودش می‌آورد که برایش عجیب به نظر می‌رسید که او در زیرزمین ساکن است، امّا او هیچ دختری نمی آوَرَد. و غیر از آن هم هیچکس نمی‌پرسد. مردان ذغالفروش که بارشان را با سروصدا چپ و راست در زیرزمین خالی می‌کنند، کلاهشان را برمی‌دارند و سلام می‌کنند، وقتی من در پله‌ها به‌شان برمی‌خورم. اغلب کیسه‌ها را می‌کشند کنار و می‌ایستند تا من از جلوشان رد شوم. سرایدار هم دوستانه سلام می‌کند، وقتی من را می‌بیند پیش از این که از در بگذرم. اولش برای لحظه‌ای فکر کردم که او دوستانه‌تر از قبل سلام می‌کند ولی توهم بود. بعضی‌چیزها دوستانه‌تر به نظر می‌رسند، وقتی آدم از زیرزمین می‌آید بالا.

در خیابان می‌ایستم و گرد ذغال را از پالتویم پاک می‌کنم. پالتوی زمستانیم هم هست و تیره‌رنگ است. در ترام تعجب می‌کنم از این که مأمور قطار با من مثل باقی مسافران برخورد می‌کند و هیچ کس ازم کناره نمی‌گیرد.از خودم می‌پرسم، یعنی چه می‌شود وقتی من در کانال ساکن بشوم. چون کم‌کم دارم خودم را به این فکر عادت می‌دهم.

از وقتی در زیرزمین ساکن‌ام بعضی شبها دوباره به کنسرت می‌روم. اکثراً شنبه‌ها ولی اغلب در طول هفته هم. بالأخره من با نرفتن هم نتوانستم مانع بشوم که یک روزی در زیرزمین باشم. حالا گاهی درباره‌ی ملامتهای خودم تعجب می‌کنم، درباره همه‌ی چیزهایی که اوایل این تنزل را به آنها ربط می‌دادم. اوایل مدام فکر می‌کردم: فقط اگر به آن کنسرت نرفته بودم یا بعدش برای یک گیلاس شراب. حالا دیگر آنطور فکر نمی‌کنم. از وقتی در زیرزمین‌ام، کاملاً آرام‌ام و همین که هوس کنم می‌روم سراغ شراب. معنی ندارد از بخارهای داخل کانال وحشت داشتن، چون آن وقت باید شروع کنم از آتش درون زمین هم وحشت داشته باشمچیزهایی که ازشان باید وحشت داشته باشم خیلی زیادند. آن هم وقتی که اگر همیشه هم در خانه می‌ماندم و حتی قدم هم تو کوچه نمی‌گذاشتم، بالأخره یک روزی در کانال می‌بودم. فقط از خودم می‌پرسم خانم نظاتچیم در این باره چه خواهد گفت. در هر حال این، زحمت هوای اتاق را عوض کردن را از دوشش برخواهد داشت. و دانشجو سوت زنان ازدریچه‌های کانال بالا و دوباره پایین خواهد آمد. از خودم می‌پرسم آن موقع تکلیف کنسرت و گیلاس شراب چه می‌شود. و اگر دقیقا آن موقع دانشجو به سرش بزند که دختر بیاورد چه؟ از خودم می‌پرسم آیا اتاقهای من در کانال هم همین‌ها خواهند بود. تا حالا که همانهایند اما در کانال، خانه تمام می‌شود. و نمی‌توانم تصور کنم که این تقسیم بندی به اتاق و آشپزخانه و سالن و اتاق دانشجو تا دل زمین برود.

امّا تا الآن همه چیز بی‌تغییر است. پوشش قرمز دیوار و صندوق جلویش، ورودی آشپزخانه، هر عکس روی دیوار، صندلی راحتی قدیمی و قفسه‌های کتابها  هر کتاب درآنها. بیرون جانانی و پرده‌های پنجره‌ها.

پنجره‌ها البته، پنجره‌ها تغییر کرده‌اند. اما در این اوقات اغلب در آشپزخانه به سر می‌بردم و پنجره‌های آشپزخانه مدتهاست که روبه راهرو بود. همیشه هم نرده‌ داشته‌اند. هیچ دلیلی ندارم که به این خاطر بروم سراغ سرایدار و حتّی کمتر از آن به خاطر چشم‌اندازِ تغییر یافته. او می‌تواند به حق به‌م بگوید که چشم‌انداز به خانه تعلق ندارد، اجاره به مساحت مربوط می‌شود نه به چشم‌انداز. او می‌تواند به‌م بگوید چشم‌انداز من به خودم مربوط است. 

و من هم نمی‌روم سراغش، همین که رفتارش دوستانه است، من راضی‌ام. تنها چیزی که می‌توانم ایراد بگیرم شاید این باشد که پنجره‌ها به قدر نصف کوچکتر شده‌اند. اما دربرابر این هم می‌تواند بگوید که در زیرزمین جز این ممکن نیست. و من جوابی براش ندارم. خب نمی‌توانم که بگویم من به‌ش عادت ندارم چون تا همین چند وقت پیش در طبقه چهارم ساکن بودم. باید وقتی طبقه سوم بودم شکایت می‌کردم. حالا خیلی دیر است.

 

کودکی در جنگ