"Dem Jahrmarkt der Meinungen zu viel Respekt zu erweisen..."

 امروز چهل و یک ساله‌ام. با خود چهل ‌ساله‌ام عهد کرده بودم از دیشب روزنگاری گاه و بیگاهم را پی‌بگیرم. امّا از پراکنده‌خوانی روز تعطیل خسته بودم، خوابم آمد و نشد بنویسم. چند روز پیش روی کاغذ حسب‌حال نوشتم، انقدر دست‌خطم زشت و کج و معوج شده که شهوت نوشتنم روی کاغذ خوابید. حق با ال است، چه اصراری است به مشی بر نمط سابق؟

 به ال گفتم دکان توئیترم را برای همیشه بستم، گفت هیچ‌وقت این ازخوددریغ‌کردنهای انتحاری تو را درک نکردم. دیدم چه تعبیر دقیقی! زهد انتحاری. لذا حالا که آنجا منبر نمی‌روم بادا که اینجا روزنگاری کنم. وقتی عهد می‌کنم برای خودم بنویسم یا اصلاَ نمی‌نویسم یا آنقدر مبهم و موجز و سخت که خودِ فرادیم سر درنمی‌آورد چه نوشته‌ام...

دستکم وقتی شرم حضور احتمالی خواننده‌ای هست، فارسی سخت آدم سهل‌تر می‌شود و ذهن پریشانش کمابیش متعهد به نظم و ترتیب. 

 چندروز پیش در برنامه‌ی آخر کنفرانس آقای گریم رفتیم بازدید قصر و موزه‌ی هرتزوگ. مورفئوس این شهر از آنی که در لوور است زیباتر است. گمانم چون گچی است و ظرافتش لاجرم از آن مورفئوس مرمری بیشتر. تصمیم گرفتم خواب طولانی و دوباره سنگین شده‌ام را بندازم گردن مورفئوسمان. مان؟ چه دخترخاله شده‌ام با این شهر!

جز موظفی‌های دانشجویی به ندرت فلسفه‌ی به اصطلاح قرون‌وسطی را جدّی خوانده‌ام. فکر کردم حالا که مسیرعوض کرده‌ام باید دل بدهم و بخوانم. این روزها تاریخ فکر قرون وسطی می‌خوانم به روایت کُرت فلش. چه ذهن روشنی! چه زبان فاخر امّا تمیز و بی‌گرهی!

یک‌بار درقلعه‌ی آزاد در سخنرانیش حاضر بودم امّا جز شعف کاترین که دعوتش کرده بود و تحسین دیگر حاضران چیزی یادم نیست. به گمانم آنقدر غریبه بودم با موضوع که چیزی نفهمیدم که رسوب کرده و یادم مانده باشد. این همه را گفتم که برسم به اینکه جایی در مقدمه و در توضیح روشش در این کتاب می‌گوید (نقل به مضمون) جملاتی از این دست که فلسفه قرون وسطی برای «ما» و «امروز» حرفی برای گفتن دارد دفاع احمقانه‌ای است مناسب منبر روحانیان نه بحث و فحص فیلسوفان. یا مثلاً ادعاهایی از این دست که فلان اندیشه‌ی کنونی ریشه‌اش آنجاست. اساساً این احترام ویژه به مد کنونیِ بازار اندیشه چه توجیهی دارد؟!

این شِکوه‌ی همیشگی تلاش مزوّرانه برای نشان دادن اهمیّت موضوع پژوهش در نسبت مستقیمش با بازار مکارّه‌ی امروز و اینجا را آنقدر تمیز و رسا مطرح کرده که تصمیم گرفتم این چند جمله را بکنم پیشانی‌نوشت هر طرحی که بعد از این بنویسم و ناگزیر برای انجامش دست طلب دراز ‌کنم پیش کسان. 

یک هفته‌ای بود هیچ بخش خبری را ندیده بودم و اخبار را نخوانده بودم. صبح به ایران و جهان سرزدم و سرم به دوار افتاد. از جهان ملولم واقعاً، أین المفرّ؟ گرچه در این گوشه‌ی خاموش فراموش شده چون نیک بنگری خیلی وقت است برکنارم ازش ولی همین احساس اجبار هر از گاهی خبرگرفتن و خبردارشدن از اوضاع هم برایم زیادی است. سن و سالم تاب و توان اینجا و اکنون را ندارد. باید اگر نه پناهگاهی، گریزگاهی یافت.

همین دیگر. در ادامه‌ی روز بروم ببینم آگوستین بعد از روی‌گردانی از جهان مانوی و به رغم universale Heimweh در جهان قدیم و حتّی ناخرسندی از ایده‌های الهیاتی آغازینش، در سالمندی و مثلاً پختگی به کجا می‌گریزد؟ گرچه پاسخ را کمابیش می‌دانیم به ایده‌هایی از این دست:

"Im einzelnen beanstandete Augustin:

- […]

- […]

- Er habe Jesus wegen seiner Gewaltlosigkeit gerühmt. In Wirklichkeit habe sich Jesus nicht auf Lehren und Zureden beschränkt, sondern Gewalt angewendet, körperliche Gewalt."

پدر آسمانی ما و پدر کلیسا جمیعاً خسته نباشند!

کودکی در جنگ