نگاه

 «اگر رابینسون مرتفع‌ترین  یا دقیق‌تر در دیدرس‌ترین نقطه‌ی جزیره را ترک نمی‌کرد، خواه از سر لجاجت، یا فروتنی، ترس، نادانی یا اشتیاق، بی‌گمان هلاک می‌شد. اما چون بی‌توجه به کشتی‌ها و تلسکوپ‌های ضعیفشان، به کاوش سراسر جزیره پرداخت و به آن دلخوش کرد، زنده ماند و حتّی -گرچه عقلاً نامحتمل - سرانجام  یافتندش.»

از روزنگاری‌های کافکا.

ایده‌ی با نگاه دیگری تثبیت شدن، سنگ شدن و آزادی و آن جست و خیزی که لازم و ملازم زندگی است را از دست دادن. اندیشه‌ای که بعدتر(؟) سارتر پرورید و آن قصه‌ی قشنگ «سال‌های نوری» را کالوینو با کمابیش الهام از آن نوشت.

کودکی در جنگ