جملات آغازین بیگانه و بهویژه آن گیجی و بیخبری از زمان وقوع واقعه به چشم من هولناکترین مطلع بود برای یک گفتار یا نوشتار. حالا خودم نمیدانم دقیقاً چند روز است که مادرم مرده است. روز واقعه به من خبر ندادند و ذهن سوگوارم که بیآن هم در غربت دچار زمانپریشی است حالا هرروز از نو کلنجار میرود با تقویم؛ کی بود آن روز نحس؟
بابا که رفت آروز کردم کاش به حیات پس ازمرگ باور داشتم و به دیدارش در سرایی دیگر. حالا که مادرم رفته باز آرزو میکنم که کاش دستکم برای آنها که باور داشتند سرایی باشد آن سوی مرگ و دیداری و پیوستنی.
بابا اولین غریبهی جهان فراموشیزدهی مادرم بود. بعدها که بیشتردربارهی younger-onset Alzheimer's disease تحقیق کردم، فهمیدم گویا بسیاری از بیماران به خاطر فعال شدن خاطرات کودکیشان و فراموشی ایام پس از آن، بیش از همه با همسرانشان که سرآغاز گسست از اولین جهان آشنا و موطناند، غریبه میشوند. آن آرزوی بابا برای پیوستن دوباره به مادرم که عاشقانه دوستش میداشت، به چشم من همزمان درد و حسرت آن الفت از دسترفته است. آه از آن «فقط خدا میداند»... کاش بداند این روزها سنتیترین مردهای فامیل در مقام تکریم مادرم از عشق عیان و بیانتهای بابا به او گفتند.
به رنج جانگزای مادرم آن سالهای آغازین بیماریش که ما متوجه بیماری نبودیم فکر میکنم و جگرم میسوزد. آن ذهن روشن، قلب لطیف و وجود آرامِ درونگرا به یکباره به طوفان خشمی بدل شده بود که گویی از سرخشم هیچ یک از زیباییهای جهانش را دیگر به یاد ندارد و هرچه پیرامونش میبیند همه دشمنی است و خصومت. سخت بود گرهگشایی آن خشم و دانستن و اقرار به آنچه که مادر خود به رغم انکارش به شهود دریافته بود: از دسترفتن تدریجی حافظهاش و لاجرم تاریکی جهانش.
از تصور تنهایی مادرکم در آن جهان تاریک بیگانهای که گرفتارش شده بود، قلبم فشرده میشود و از ستمی که روزگار بر مادرک مظلومم رواداشت مغزاستخوانم میسوزد. رنج خودم را از یاد میبرم. فراموش میکنم که من حالا دیگر علف هرزی تنها و مطلقاً بیریشهام در این برهوت.
شش سال پیش اولینباری که ناغافل دیدم دربارهی مادرم که حرف میزنم از فعل ماضی استفاده میکنم -انگار که نباشد، حال آنکه بود- هفتهها حیران، شرمگین و دردزده بودم. هنوز هم سختم است اقرار و پذیرش این که حافظه فقط در تقویم هویت فرد برای خودش موثر نیست بلکه دربازشناسیش توسط دیگران هم. نمیشناختمش، نمیدانستم آیا مثل گذشته هنوز هم عاشق بچههاست. هنوز هم آرزو میکند من بروم دنبال مجوز مهدکودک تا او از بچهها پرستاری کند؟ هنوز حسرت این که به خاطر سوادآموزی در سنین بالا، خطش و توان نوشتنش چندان ماهرانه نبود غصه میخورد؟ هنوز هم اسمش را دوست ندارد؟ نمیدانستم آیا هنوز هم با آن درونگرایی و شرم و نجابت سنتیش ترجیح میدهد از زبان من و با ادبیات من قربان صدقهی بابا برود و او را چنان که من خطابش میکردم خطاب کند اما با افزودن «َت»به آخر آن خطاب، تا نکند خدای ناکرده فکر کنیم آن خطاب عاشقانه از جانب خود اوست. آیا هنوز همانقدر بخشنده است و گرهگشا؟ هنوز جویای علفهای کوهی و گلهای وحشی است؟ هنوز صدای بنان وقتی میخواند آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا را دوست دارد یا حتی آن ترانهیی را که در دوران انکار بیماری و طغیان خشمش دوست میداشت، اندوه بزرگی است چه باشی چه نباشی؟
جز بابا که به مدد عشق از همان روزهای اول، حدس بیماری زده بود و بردبارانه و بیگلایه از تقدیر، تلاش میکرد خشم و طغیان و بعد فراموشی و خاموشی مظلومانهی مادرم را شاکرانه بپذیرد، داداش کوچیکه روحی فداه که مادر را با حافظهی درخشان و روحیهی آرام و بیتنش پیش از بیماری تقریباً اصلاً تجربه نکرد، بیش وپیش از همهی ما هویت تازهی مادر را صبورانه پذیرفت و با سرمایهی روزهای نوجوانی و جوانیش پرستاری و غمگساریش کرد. چند روز پیش برای خودش نوشتم، خیره بودم به آخرین عکسی که از آن وجود لطیف و دردکشیده در بستر گرفتم که داداش کوچیکه بالای سرش ایستاده و با لولهی نازوگاستریک دارد به او شیر و دارو میدهد، غرقه در اشک یاد اصطلاحی که دانته برای مریم به کار برده است، افتادم: دخترِ پسر خویش.
میوهی دل مادرم همهی این سالها برای مادرم مادری کرد و پدری.
دلم برای برادرکم خون است. برای او و سوگ او که نه از سنخ خداحافظی طولانی ما با مادر که از جنس داغ فرزند است.

Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen