سوگواری با تصاویر مخدوش

روشن‌ترین خاطره‌ام از مادرم چنان که می‌شناختمش مربوط به چهارده سال پیش است. فراموشی او همه‌ی خاطرات روشن را خاکستر کرده است. دست و پا می‌زنم که مادرم را به تمامه بدون بیماری و پیش از طوفانی که همه‌ی ما را دگرگون کرد به یاد بیاورم اما هربار چیزی آن وسط جور نیست. یک بار بیماری در حالت چشم‌ها پنهان شده و چشم‌های مادرم بهت‌زده، حیران و پرسان است. بار دیگر مادرم به درخشانی ایّام پیش از بیماری است. چشمهایش همان برق تیزهوشی و اطمینان گذشته را دارد امّا جملاتش ترسیده‌اند. باید بپذیرم من/ ما سالهاست سوگوار سالهای پیش از بیماری اوییم. باید بپذیرم آن تصاویر کاملِ بی‌گزند سالهاست به وقت حزن و سوگواری اشکدان ما بوده‌اند. حالا نوبت سوگواری بر یا با تصویر بیمار مادرم است. سوگواری بر جسم لطیف و حتّی در روزهای آخر هم همچنان زیبا امّا نحیف و شکسته‌ی او. سوگواری بر جهان خاموشِ به روی ما بسته‌ی او. 

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen

کودکی در جنگ