امروز باید بخشی از لباس و کتابها را میبردم خانهی شهرنو. فردا باید این اقامتگاه موقتی را ترک کنم و بروم خانهای که پس از کش و قوس بسیار بالأخره اجاره کردهام. بعد از عمری یکه زندگی کردن، در خانهی نو همخانهای دارم. دخترک جوان مهربانی است که روا ندیدم در این نخستین دیدارها با جهان غمزدهام آشنا کنمش. تلاشم برای همراهی با شوق و ذوقش برای یک سال آمازونپرایم و نتفلیکسی که روی اینترنت خانه گرفته چندان موفق نبود. حتّی وقتی چشمانداز زیبای پنجره اتاقش را و آسمان پاک بعد از باران را بهم نشان داد – رفتاری که حالا که توی قطار نشستهام و بهش فکر میکنم با رقت قلب اینروزها اشکم را جاری کرده، هم نتوانستم شوقی نشان بدهم. کاش دلمردگیم را به چیز دیگری تعبیر نکند، دخترک بینوا. دوباره افتادهام به دام ترحم بر خویش امّا این بار جز بر خودم بر هر کسی که به نحوی از انحاء گذرش به جهان تاریک من میافتد هم دل میسوزانم. این که به هیچکدام از معاشران دور و نزدیکم نگفتهام که مادرمردهام، هم همهچیز را تیره و تارتر کردهاست.
فکر کردم باید به رئیسم بگویم. به ویژه که در خودم توان پاسخ دادن به ایمیل کاریش را نیافتم. چندبار ایمیلم را بازنویسی کردم، سختم است که از اندوهم بگویم و همزمان فکر میکنم لابد سالمتر است و برای به تعویق انداختن جنونم بهتر که حرف بزنم یا دستکم خبر بدهم که خورشید در جهان من مرده است، من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد.
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen