ذائقه و سلایقم اشتراکات بسیاری با سلایق بابا داشت و خلق و خویم شباهت بسیار دارد/داشت (؟) به مادرم.
بعد از رفتن بابا دیگر تحمل شنیدن موسیقی را ندارم! شعر دیگر کارکرد گذشته را ندارد و بسیاری از غذاها و میوهها را یا دیگر لب نزدهام یا لذتی نمیبرم از خوردنشان.
به سبب آن شباهتهای رفتاری با مادر احتمال بسیار میدهم که ژن بیماریش را هم داشته باشم. برادرکم که در این سالهای پرستاری والدینم با روحیهی کنجکاوی و محققّی بیمانندش، ناخوانده پزشک خانوادهمان شده است میگفت رفتارها و شرایط محیطی و سبک زندگی در فعال شدن زودهنگام آن ژن تأثیر بسیار دارند. پس یک وقتی به صرافت افتادم برخی روحیات و رفتارها و عاداتم را عوض کنم! مثلاً همین نوشتنها در فضای مجازی تلاشم است برای غلبه بر وجوهی از درونگراییم که مرا به انباشت حرفها در دل ترغیب میکند. آشنایانم فکر میکنند تلاشم برای منظم بودن و عادات مستمر روزانه داشتن روحیهی تازهیافتهی آلمانی است حال آنکه این هم تغییری است برای دور شدن از آن شباهتها. نه این ترحم سوگ، اما مهربان شدن با خود و سهلگرفتن بر خودم هم گمانم یکی دیگر از آن تلاشهاست. اینها همه اما سبب شده که دنیازهای بسیاری در من مدام درستیزند با یگدیگر.
لابد این دورشدن خواسته و ناخواسته از مانندگیها*هم معنای دیگر بیریشگی علف هرزی است که منام، در فقدان جان و جهانم.
* والدینم در مقام ملامت رفتار یا خلق و خویی از ما بچهها که نمیپسندیدند و شبیه رفتار یکی از آن دو بود «ماننده» خطاب میکردندمان.
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen