در مستند آلمانی (گل) فراموشم مکن که فیلمساز دربارهی مادرش، آلزایمر و عشق بازیافتهی والدینش ساخته است، اول باری که اعضای خانواده ملتفت تغییری عجیب در احوال مادر شدند، شب کریسمسی بود که وی خلاف معمول شام کریسمس فقط یک پاتیل سوپ رقیق پخته بود. مادرشان فعال اجتماعی و اگر درست یادم مانده باش جامعهشناس بود و اولین آسیبهای بیماری سکنات و احوال دیگرش را هم خواه ناخواه اندککی تغییر داده بود. چون آدمیزاد عاجزِ بینوا وسط مصیبت هم دنبال یافتن دلخوشکنک و حتّی اسباب افتخاراست، یادم است حین تماشا فکر کردم چه خوب که اولین ظنهای ما نه به سبب تغییر دستپخت مادرک خانهدارم که آن را کمابیش و گفته و ناگفته به خستگیش از سالها کار خانه و آشپزی برای چندین شکم گرسنه تعبیر میکردیم، بلکه به قرینهی نامهربان شدنش بود.
Abonnieren
Kommentare zum Post (Atom)
-
چهار سالهام وسط حیاط درندشت خانهمان. مادرم آنجا نشسته رخت میشوید. اشکهای روی صورتش را گه گاه با گوشهی چارقد سیاهش پاک میکند و دوباره ر...
-
مردد بودم لینک اندوهنگاریهایم را برای برادرکم روحی فداه بفرستم. یکبار در حضور بابا در درد و اندوه آدمهایی که بلافاصله بعدِ از دست دادن عز...
-
نوشتهی ایلزه آیشینگر (۱۹۶۳) من از دیروز یک طبقه پایینتر ساکنام. نمیخواهم بلند بگویم، امّا پایینتر ساکنام. برای این نمیخواهم بلند بگوی...
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen