دیروز تولد یکی از خواهرزادههایم بود. به این فکر میکردم که کودکیش مصادف اوج بحران بیماری مادر و دورهی بیم و امید به درمان سرطان بابا بود. مادر به رغم طوفان خشمش و در اوج ناسازگاری هم آن کودک زیرک شیرینزبان را بسیار دوست میداشت. برای پرستاری برگشته بودم ایران و با بابا در قرنطینه بعد از پیوند مغز استخوان طبقه بالا و مادر و برادرکم در طبقه پایین در مشهد ساکن بودیم. گاهی روزهایی که مادر غذا نمیخورد و خواهش و التماسم را با خشم رد میکرد، دست به دامن کودک چهارساله میشدم. تماس میگرفتم و یادش میدادم که از پشت تلفن به مادر چه بگوید تا غذا بخورد و اغلب این ترفند کارگر میافتاد. چندی پیش، از او که حالا دخترکی یازده ساله است به خاطر این که در آن بحرانها یادمان میرفت او کودکی بیش نیست و به خاطر آن وظایف سنگین که بر شانههای کوچکش میگذاشتیم عذرخواهی کردم. گفت هیچ این موضوع یادش نیست و اگر بود هم مایهی شادمانیش است که آنقدر محبوب بوده است.
Abonnieren
Kommentare zum Post (Atom)
-
چهار سالهام وسط حیاط درندشت خانهمان. مادرم آنجا نشسته رخت میشوید. اشکهای روی صورتش را گه گاه با گوشهی چارقد سیاهش پاک میکند و دوباره ر...
-
مردد بودم لینک اندوهنگاریهایم را برای برادرکم روحی فداه بفرستم. یکبار در حضور بابا در درد و اندوه آدمهایی که بلافاصله بعدِ از دست دادن عز...
-
نوشتهی ایلزه آیشینگر (۱۹۶۳) من از دیروز یک طبقه پایینتر ساکنام. نمیخواهم بلند بگویم، امّا پایینتر ساکنام. برای این نمیخواهم بلند بگوی...
Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen