چهار سالهام وسط حیاط درندشت خانهمان. مادرم آنجا نشسته رخت میشوید. اشکهای روی صورتش را گه گاه با گوشهی چارقد سیاهش پاک میکند و دوباره رخت توی تشت را چنگ میزند. از بیرون صدای بلند جماعتی میآید: ممد خیاط جوان که گناهی نداشت، پس چرا پرپر شد. از دالان تاریک میگذرم و از درِ همیشه باز خانه به خیابان و جماعت سیاهپوشی که از پایین خیابان دارند میآیند نگاه میکنم. جعبهی بزرگ چوبی پیشاپیش جماعت است. به خانهی ما میرسند. سوگواران مرا نگاه می کنند. صداهایی که میشنوم معنایی ندارند. از خشمِ چشمهای سیاهپوشان میترسم. ترسیده برمیگردم به دالان. سالها بعد این خاطره را با بابا رمزگشایی میکنم. مادرم داغدار شهیدی است که از خویشان اوست اما وصیتنامهای ازاین شهید و دیگر شهدا در مسجد خواندهاند که خواستهاند، ملت انقلابی اجازه ندهند ضد انقلابان در سوگ شهدا شرکت نکنند (العهده علی راویان وصیتنامهها). صداهایی که سوگواران خشمگین رو به خانهی ما فریاد میزنند سالها بعد واژههایی معنادار میشوند.
شش سالهام. با دختر همسایه میرویم پایین خیابان. از دیوارک مهدکودک میپریم توی حیاط به شوق تاب و سرسرهی آهنی که هنوز از سالهای پیش از جنگ و انقلاب وسط حیاط سنگلاخی مانده. کسی جز ما بچهها در پایگاه نیست. جنگ تمام شده. یکی از پسرها میگوید سالن پایگاه پر از تفنگ و اسلحه است. دل از تاب و سرسره میکنیم و میرویم سمت ساختمان. پنجرهها آن بالای بالای بالاست. یکی بغلم میکند که ببینم. یا شاید هم قلاب میگیرد. تفنگی نیست. با چشمهای کودکیم هزار جعبهی چوبی میبینم. هزار جعبهی چوبی. هزاران هزار تابوتی که سالها بعد در کابوسهایم بینشان تنها گم شدهام و هروله میکنم.
هفت سالهام. در گورستان ده با مادرم پیش از شروع رسمی مراسم عاشورا. امسال هم مرا به خواهربزرگترم خواهد سپرد تا پشت سر انبوه سیاهپوشان کاهگل به سر که با آن ضربآهنگ عجیب نخل را دور ده میگردانند، به شتاب برویم. نخلگردانی باشکوه است و مهیب به چشمهای ما بچهها و مادر از پس ما برنمی آید که درخانه با او بمانیم. از او جدا میشوم، از کنار گورها میدوم به سمت گلزار شهدا. باهم فقط در روزهای خلوتی گورستان به آن سمت میرویم. سنگها را میخوانم. سال شهادت بسیاری از آن چهرههای جوان سال تولد من است. میترسم. نقشی ازمن باشد انگار روی این سنگ گورها.
از آن روز دیماه که خورشید سرد شد، خواب و بیداریم دیگر به خورشید ربطی ندارد. گاهی تمام روز میخوابم. شنبه تا بیدار شدم گوشی را برداشتم از کنار تخت، تا ببینم کجای روز ایستادهام. برادرکم پیغام داده بود خبرها را نخوان که یعنی در دل شب بیدارشدهام.
جنگ است. اسرائیل یا آمریکا [یا حتی شاید دشمن جانی خانگی] بمب انداخته روی مدرسهای در شهر میناب. خبر میرسد بچههای دبستانی را کشتهاند. آخرین عدد صد و شصت و پنج دخترک وپسرک دبستانی. قلبم تیر میکشد. پنج سالهام. در یکی از ویدئوهای آواربرداری از مدرسه مردی جلوی دوربین دفتر نقاشی را ورق میزند. تابوتهای کوچکشان را روزهای بعد میبینم. تابوتهای کوچکشان را اگر با جان سختی همچنان دل از این زندگی تباه نکشم، سالهای بعد خواهم دید. هزاران هزار تابوت کوچک در آتیهی من است.
بعدتر خبر میرسد جلاد اعظم کشته شده. امروز که مینویسم روز پنجم جنگ است و هنوز خبری از تابوت نحسش نیست. از او که اگر انصاف در قاموس عالم بود، باید پیش از تابوت، دست بسته و پشت نردهها به ذلت مینشست در محکمهی مردم.
در یکی از لحظات خشم و نومیدیِ خردسوز در تلگرام به ال مینویسم «مرگ بر این زندگی ». جواب میدهد «چی شده؟» با این که او حتی بیش از من که در اندوه و ترحم بر خویش و دیگران در این سیل جنون غرقم، پیگیر اخبار است و به وضوح منظورش این است که آیا اتفاق جدیدی در این لحظه رخ داده که او نشنیده، با چشمهای خشمگین سیاهپوشان به پیغامش نگاه میکنم. مینویسم «هیچی!» جماعت سیاهپوش خشمگین چشم دوخته به پیغام، به دختر چهارساله و تقلا میکند حتی علامتهای تعجب بیشتری بگذارم آنجا. جنگ است، جنگ.
در توئیتر و در بحثهای بیحاصل مدام در هرولهام، گاهی چهارسالهام، گاهی خشمگین شعارگویان زیر تابوت.
کودکی من در سالهای جنگ در آن گوشهی کویر به دور از بمباران و آژیر هوایی گذشت و به رغم این خاطرات پر از تابوت در مجموع روشن و شاد هم. تصویر بزرگسالان از آنچه بر من و همنسلانم میگذشت در میانهی جنگ هم این نبود که به قول فروغ:
فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشده ای داشت
آنها غرابت این لفظ کهنه را
در مشق های خود
با لکهٔ درشت سیاهی
تصویر مینمودند
امروز را نمیدانم. به خواهرزادهها وبرادرزادههایم در ایران فکر میکنم در این آشوب. از روزهای پایانی آن دیماه خونینِ بیپایان روی ماه هیچکدامشان را ندیدهام. به بچههای ایران فکر میکنم. به آیندهشان در این جنگ و ویرانی. انگار هفت سالهام.
