دیروز تولد یکی از خواهرزادههایم بود. به این فکر میکردم که کودکیش مصادف اوج بحران بیماری مادر و دورهی بیم و امید به درمان سرطان بابا بود. مادر به رغم طوفان خشمش و در اوج ناسازگاری هم آن کودک زیرک شیرینزبان را بسیار دوست میداشت. برای پرستاری برگشته بودم ایران و با بابا در قرنطینه بعد از پیوند مغز استخوان طبقه بالا و مادر و برادرکم در طبقه پایین در مشهد ساکن بودیم. گاهی روزهایی که مادر غذا نمیخورد و خواهش و التماسم را با خشم رد میکرد، دست به دامن کودک چهارساله میشدم. تماس میگرفتم و یادش میدادم که از پشت تلفن به مادر چه بگوید تا غذا بخورد و اغلب این ترفند کارگر میافتاد. چندی پیش، از او که حالا دخترکی یازده ساله است به خاطر این که در آن بحرانها یادمان میرفت او کودکی بیش نیست و به خاطر آن وظایف سنگین که بر شانههای کوچکش میگذاشتیم عذرخواهی کردم. گفت هیچ این موضوع یادش نیست و اگر بود هم مایهی شادمانیش است که آنقدر محبوب بوده است.
فراموشم مکن
در مستند آلمانی (گل) فراموشم مکن که فیلمساز دربارهی مادرش، آلزایمر و عشق بازیافتهی والدینش ساخته است، اول باری که اعضای خانواده ملتفت تغییری عجیب در احوال مادر شدند، شب کریسمسی بود که وی خلاف معمول شام کریسمس فقط یک پاتیل سوپ رقیق پخته بود. مادرشان فعال اجتماعی و اگر درست یادم مانده باش جامعهشناس بود و اولین آسیبهای بیماری سکنات و احوال دیگرش را هم خواه ناخواه اندککی تغییر داده بود. چون آدمیزاد عاجزِ بینوا وسط مصیبت هم دنبال یافتن دلخوشکنک و حتّی اسباب افتخاراست، یادم است حین تماشا فکر کردم چه خوب که اولین ظنهای ما نه به سبب تغییر دستپخت مادرک خانهدارم که آن را کمابیش و گفته و ناگفته به خستگیش از سالها کار خانه و آشپزی برای چندین شکم گرسنه تعبیر میکردیم، بلکه به قرینهی نامهربان شدنش بود.
بیریشگی
ذائقه و سلایقم اشتراکات بسیاری با سلایق بابا داشت و خلق و خویم شباهت بسیار دارد/داشت (؟) به مادرم.
بعد از رفتن بابا دیگر تحمل شنیدن موسیقی را ندارم! شعر دیگر کارکرد گذشته را ندارد و بسیاری از غذاها و میوهها را یا دیگر لب نزدهام یا لذتی نمیبرم از خوردنشان.
به سبب آن شباهتهای رفتاری با مادر احتمال بسیار میدهم که ژن بیماریش را هم داشته باشم. برادرکم که در این سالهای پرستاری والدینم با روحیهی کنجکاوی و محققّی بیمانندش، ناخوانده پزشک خانوادهمان شده است میگفت رفتارها و شرایط محیطی و سبک زندگی در فعال شدن زودهنگام آن ژن تأثیر بسیار دارند. پس یک وقتی به صرافت افتادم برخی روحیات و رفتارها و عاداتم را عوض کنم! مثلاً همین نوشتنها در فضای مجازی تلاشم است برای غلبه بر وجوهی از درونگراییم که مرا به انباشت حرفها در دل ترغیب میکند. آشنایانم فکر میکنند تلاشم برای منظم بودن و عادات مستمر روزانه داشتن روحیهی تازهیافتهی آلمانی است حال آنکه این هم تغییری است برای دور شدن از آن شباهتها. نه این ترحم سوگ، اما مهربان شدن با خود و سهلگرفتن بر خودم هم گمانم یکی دیگر از آن تلاشهاست. اینها همه اما سبب شده که دنیازهای بسیاری در من مدام درستیزند با یگدیگر.
لابد این دورشدن خواسته و ناخواسته از مانندگیها*هم معنای دیگر بیریشگی علف هرزی است که منام، در فقدان جان و جهانم.
* والدینم در مقام ملامت رفتار یا خلق و خویی از ما بچهها که نمیپسندیدند و شبیه رفتار یکی از آن دو بود «ماننده» خطاب میکردندمان.
شنبه
درد یا آه؟
مردد بودم لینک اندوهنگاریهایم را برای برادرکم روحی فداه بفرستم. یکبار در حضور بابا در درد و اندوه آدمهایی که بلافاصله بعدِ از دست دادن عزیزانشان عکس پروفایلشان را به نشانهای از سوگ تغییر میدهند، تشکیک میکرد. این درونگرایی مفرط و پرهیز از هر شکلی از نمایش و ابراز را به گمانم بیش از همه از مادرکم به ارث برده است. بابا با آن روشنبینی بیمانندش، با آن دل جوان هماره گشوده به تغییرش بیهیچ شناختی از دنیای مجازی و شبکههای اجتماعی گفت چه فرقی میکند این با پوشیدن لباس سیاه به هنگامهی عزا؟ آدم سوگوار نیاز به ارتباط و نمایش احوالش دارد. هر که به نحوی...
---
««So sagst du also, daß das Wort ›Schmerz‹ eigentlich das Schreien bedeute?» – Im Gegenteil; der Wortausdruck des Schmerzes ersetzt das Schreien und beschreibt es nicht.»
«Wie kann ich denn mit der Sprache noch zwischen die Schmerzäußerung und den Schmerz treten wollen?»
پس تو میگویی واژهی «درد» درواقع به معنی آه و افغان (فریاد) است؟ – برعکس! لفظ درد به جای فریاد مینشیند ولی آن را توصیف نمیکند.
پس چطور می توانم با زبان میان بیان درد و درد قرار یابم؟
دارم دلکی غمین، بیامرز و مپرس
از آدم سوگوار هیچ مپرسید. البته به رغم تجربهی بسیارم وکیل وصی سوگواران نیستم. به وقت سوگ (لابد تا ابد) از من نپرسید. پرسش، هر پرسشی، برای من سوگوارِ دچار ترحم برخود اسباب زحمت است حتّی اسباب رنجش. من خستهام و من همهی انرژی عالم را برای سوگ میخواهم، برای غرق شدن در اندوه.
سوگواری با تصاویر مخدوش
روشنترین خاطرهام از مادرم چنان که میشناختمش مربوط به چهارده سال پیش است. فراموشی او همهی خاطرات روشن را خاکستر کرده است. دست و پا میزنم که مادرم را به تمامه بدون بیماری و پیش از طوفانی که همهی ما را دگرگون کرد به یاد بیاورم اما هربار چیزی آن وسط جور نیست. یک بار بیماری در حالت چشمها پنهان شده و چشمهای مادرم بهتزده، حیران و پرسان است. بار دیگر مادرم به درخشانی ایّام پیش از بیماری است. چشمهایش همان برق تیزهوشی و اطمینان گذشته را دارد امّا جملاتش ترسیدهاند. باید بپذیرم من/ ما سالهاست سوگوار سالهای پیش از بیماری اوییم. باید بپذیرم آن تصاویر کاملِ بیگزند سالهاست به وقت حزن و سوگواری اشکدان ما بودهاند. حالا نوبت سوگواری بر یا با تصویر بیمار مادرم است. سوگواری بر جسم لطیف و حتّی در روزهای آخر هم همچنان زیبا امّا نحیف و شکستهی او. سوگواری بر جهان خاموشِ به روی ما بستهی او.
Aujourd’hui, maman est morte. Ou peut-être hier, je ne sais pas.
جملات آغازین بیگانه و بهویژه آن گیجی و بیخبری از زمان وقوع واقعه به چشم من هولناکترین مطلع بود برای یک گفتار یا نوشتار. حالا خودم نمیدانم دقیقاً چند روز است که مادرم مرده است. روز واقعه به من خبر ندادند و ذهن سوگوارم که بیآن هم در غربت دچار زمانپریشی است حالا هرروز از نو کلنجار میرود با تقویم؛ کی بود آن روز نحس؟
بابا که رفت آروز کردم کاش به حیات پس ازمرگ باور داشتم و به دیدارش در سرایی دیگر. حالا که مادرم رفته باز آرزو میکنم که کاش دستکم برای آنها که باور داشتند سرایی باشد آن سوی مرگ و دیداری و پیوستنی.
بابا اولین غریبهی جهان فراموشیزدهی مادرم بود. بعدها که بیشتردربارهی younger-onset Alzheimer's disease تحقیق کردم، فهمیدم گویا بسیاری از بیماران به خاطر فعال شدن خاطرات کودکیشان و فراموشی ایام پس از آن، بیش از همه با همسرانشان که سرآغاز گسست از اولین جهان آشنا و موطناند، غریبه میشوند. آن آرزوی بابا برای پیوستن دوباره به مادرم که عاشقانه دوستش میداشت، به چشم من همزمان درد و حسرت آن الفت از دسترفته است. آه از آن «فقط خدا میداند»... کاش بداند این روزها سنتیترین مردهای فامیل در مقام تکریم مادرم از عشق عیان و بیانتهای بابا به او گفتند.
به رنج جانگزای مادرم آن سالهای آغازین بیماریش که ما متوجه بیماری نبودیم فکر میکنم و جگرم میسوزد. آن ذهن روشن، قلب لطیف و وجود آرامِ درونگرا به یکباره به طوفان خشمی بدل شده بود که گویی از سرخشم هیچ یک از زیباییهای جهانش را دیگر به یاد ندارد و هرچه پیرامونش میبیند همه دشمنی است و خصومت. سخت بود گرهگشایی آن خشم و دانستن و اقرار به آنچه که مادر خود به رغم انکارش به شهود دریافته بود: از دسترفتن تدریجی حافظهاش و لاجرم تاریکی جهانش.
از تصور تنهایی مادرکم در آن جهان تاریک بیگانهای که گرفتارش شده بود، قلبم فشرده میشود و از ستمی که روزگار بر مادرک مظلومم رواداشت مغزاستخوانم میسوزد. رنج خودم را از یاد میبرم. فراموش میکنم که من حالا دیگر علف هرزی تنها و مطلقاً بیریشهام در این برهوت.
شش سال پیش اولینباری که ناغافل دیدم دربارهی مادرم که حرف میزنم از فعل ماضی استفاده میکنم -انگار که نباشد، حال آنکه بود- هفتهها حیران، شرمگین و دردزده بودم. هنوز هم سختم است اقرار و پذیرش این که حافظه فقط در تقویم هویت فرد برای خودش موثر نیست بلکه دربازشناسیش توسط دیگران هم. نمیشناختمش، نمیدانستم آیا مثل گذشته هنوز هم عاشق بچههاست. هنوز هم آرزو میکند من بروم دنبال مجوز مهدکودک تا او از بچهها پرستاری کند؟ هنوز حسرت این که به خاطر سوادآموزی در سنین بالا، خطش و توان نوشتنش چندان ماهرانه نبود غصه میخورد؟ هنوز هم اسمش را دوست ندارد؟ نمیدانستم آیا هنوز هم با آن درونگرایی و شرم و نجابت سنتیش ترجیح میدهد از زبان من و با ادبیات من قربان صدقهی بابا برود و او را چنان که من خطابش میکردم خطاب کند اما با افزودن «َت»به آخر آن خطاب، تا نکند خدای ناکرده فکر کنیم آن خطاب عاشقانه از جانب خود اوست. آیا هنوز همانقدر بخشنده است و گرهگشا؟ هنوز جویای علفهای کوهی و گلهای وحشی است؟ هنوز صدای بنان وقتی میخواند آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا را دوست دارد یا حتی آن ترانهیی را که در دوران انکار بیماری و طغیان خشمش دوست میداشت، اندوه بزرگی است چه باشی چه نباشی؟
جز بابا که به مدد عشق از همان روزهای اول، حدس بیماری زده بود و بردبارانه و بیگلایه از تقدیر، تلاش میکرد خشم و طغیان و بعد فراموشی و خاموشی مظلومانهی مادرم را شاکرانه بپذیرد، داداش کوچیکه روحی فداه که مادر را با حافظهی درخشان و روحیهی آرام و بیتنش پیش از بیماری تقریباً اصلاً تجربه نکرد، بیش وپیش از همهی ما هویت تازهی مادر را صبورانه پذیرفت و با سرمایهی روزهای نوجوانی و جوانیش پرستاری و غمگساریش کرد. چند روز پیش برای خودش نوشتم، خیره بودم به آخرین عکسی که از آن وجود لطیف و دردکشیده در بستر گرفتم که داداش کوچیکه بالای سرش ایستاده و با لولهی نازوگاستریک دارد به او شیر و دارو میدهد، غرقه در اشک یاد اصطلاحی که دانته برای مریم به کار برده است، افتادم: دخترِ پسر خویش.
میوهی دل مادرم همهی این سالها برای مادرم مادری کرد و پدری.
دلم برای برادرکم خون است. برای او و سوگ او که نه از سنخ خداحافظی طولانی ما با مادر که از جنس داغ فرزند است.
-
چهار سالهام وسط حیاط درندشت خانهمان. مادرم آنجا نشسته رخت میشوید. اشکهای روی صورتش را گه گاه با گوشهی چارقد سیاهش پاک میکند و دوباره ر...
-
مردد بودم لینک اندوهنگاریهایم را برای برادرکم روحی فداه بفرستم. یکبار در حضور بابا در درد و اندوه آدمهایی که بلافاصله بعدِ از دست دادن عز...
-
نوشتهی ایلزه آیشینگر (۱۹۶۳) من از دیروز یک طبقه پایینتر ساکنام. نمیخواهم بلند بگویم، امّا پایینتر ساکنام. برای این نمیخواهم بلند بگوی...
